کامپیوتر Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
Date : 24 اردیبهشت 1387
دنیا را نگه دارید ...می خواهم پیاده شوم!!!
Date : 3 اردیبهشت 1387



زندگی عجب رنگی گرفته



                          صدای تلخ بودن ها                                               



                                                   باور تلخ باطل ها!!!



خداوندا امشب من و تو و تنهایی



                            که هر سه در تنهایی خود دیرینه ایم...



                                                                      و این شب بی تپش...!!!




به تو دل بسته بودم! چرا که خورشید از تو نور می گیرد و تو هم



                                      می توانستی، دلم را با پرتو خویش گرما ببخشی.



  اما نمی دانم چرا مرا با شادمانی بیگانه کردی؟



 چرا خواستی که تنها به کنج غم بنشینم؟



                                تو خسته از منی و من خسته از تنهایی!!!




آغاز می کنم فصل دیگر بودن را...!!! فایده ای هم دارد؟؟!!!



 افسوس که عمر من، دو فصل بیش ندارد:



            بهار و تابستان ندارد و تنها خزان است و زمستان. . .




تو خود می دانی که فقط تو را دارم، پس چگونه می توانم تو را از یاد ببرم؟!!..



                  تو را که همیشه با من مهربان بوده ای...



نمی دانم چه اراده ای بر بودنم کرده ای و برای چه می خواهی به این زندگی اندوهبار



ادامه دهم!!؟؟؟؟...






دیشب هم شب غریبی بود که پایانی نداشت و دقایق به کندی می گذشت!!!



 


ادامه مطلب ...
منو ببخش!!! این آخرین خواهش منه!!!
Date : 9 فروردین 1387

گریه نکن عزیز بی گناه من ، منو ببخش ، بگذر از اشتباه من!..
گناهمو بذار به پای سرنوشت ، به پای اون که قصه ی ما رو نوشت
نمی تونم این دل رو سر به راه کنم ، از من نخواه باز تو چشمات نگاه کنم..!

                                        منو ببخش.!!!!!
گناه عشق گردن ِمن..
                                        منو ببخش.!!!!!
حرف گذشته رو نزن..
مرگه برام گریه ی بی صدای تو...گریه نکن فدای گریه های تو..
سخته برام اما باید از تو گذشت ، باید برم ، اینجوری بوده
سرگذشت!!
منو ببین!
ببین چه گرمه رفتنم!؟...
گریه نکن!!!
این منه واقعی منم
باید برم ، فرصت ِموندن ندارم

منوببخش!!!!!! 
                                    ببخش که تنهات میذارم
                              ببخش که تنهات میذارم

 

بهار با بهار اومد...!
Date : 28 اسفند 1386


خداحافظ زمستون


همیشه از شنیدن اسم زمستون تصویر زیبایی توی ذهنم میشینه...تصویر یه جاده ی جنگلی پوشیده از برف که درختای بلند از دو طرف اون به هم رسیدن... سکوت زیبای اون تصویر با نجوای عاشقانه ای شکسته میشه.نجوای دو نفر عاشق که آروم و دست به دست هم میگذرن و بدون اینکه بدونن با حضورشون رنگی از عشق رو به پیکر یخ زده و سرد اطراف میپاشن و این زیباترین تصویر از زیباترین فصل خداست...


زمستون یه عاشقه که برای اومدن بیتابی میکنه ولی وقتی میاد همه ازش فرار میکنن و دلشو میشکنن...


زمستون زیباست چون پاکه...زیباست چون عاشقه...زیباست چون به رنگ خداست...چون صاف و بی شیله پیلست...چون یکرنگ و صادقه...


زمستون رو دوست دارم شاید چون توی این فصل به دنیا اومدم...یه روز سرد زمستونی و میون اون سکوت دیووونه کننده صدای گریه ی یه کوچولو سکوت زیبای زمستون رو شکست و دلشو به سپیدی و عشق زمستون گره زد و شد دختر زمستون...


زمستون تن عریون باغچه چون بیابون


درختا با پاهای برهنه زیر بارون


نمیدونی تو که عاشق نبودی!!!


چه سخته مرگ گل برای گلدون


گل و گلدون چه  شبها نشستن بی بهانه


واسه هم قصه گفتن عاشقانه


چه تلخه چه تلخه باید تنها بمونه قلب گلدون


مث من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون


زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه


بهاره زمستونها برای تو همیشه


تو مثل من زمستونی نداری...


که باشه لحظه ی چشم انتظاری


گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون


گلای کاغذی داری تو گلدون


تو عاشق نبودی ببینی تلخه روزای جدایی


چه سخته چه سخته بشینم بی تو با چشمای گریون


بشینم بی تو با چشمای گریون...!!


« افشین مقدم »


http://sinless-angel.persiangig.com/zemestoon.wma



سلام بهــــــار


 


 بوی بهار میاد ، پیش تر ها عاشق بوی بهار بودم ، بوی بهار برام بوی عشق بود ، بوی دوست داشتن... بوی تازه شدن...! چون مثل من بود!!!!!!


اما امسال این بو تنها حسی که بهم می ده حس دل تنگی و دلهره است!!!


دیگه روحم برای دیدن شکوفه های درختا پر نمی کشه ، نمی خوام بهار بیاد چون دیگه فصل محبوبم نیست!!!


این روزها هوای دلم فقط بارونیه...بهار اومد با بارونای دلگیرش...با روزهای ابریش...با حس خوش تازگیش...


بهار بهار صدا همون صدا بود



صـــــدای شاخه ها و ریشه ها بود



بهار بهار چه اسم آشنایی 
صدات میاد اما خودت کجایی ؟



بهار اومد لباس نو تنم کرد



تازه تر از فصل شکفتنم کرد



بهار اومد با یه بغل جوونه



عیدو آورد از تو کوچه تو خونه



بهار بهار یه مهمون قدیمی



یه آشنای ساده و صمیمی



یه آشنا که مثل قصه ها بود



خواب و خیال همه بچه ها بود 



یادش به خیر بچگی ها چه خوب بود



حیف که هنوز صبح نشده غروب بود



آخ که چه زود قلک عیدی هامون...



وقتی شکست باهاش شکست دلامون



بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد



خنده به دل مردگی زمین کرد



چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت



وا شدن پنجره ها رو دوست داشت



بهار اومد پنجره ها رو وا کرد



منو با حسی دیگه آشنا کرد



یه حرف یه حرف ، حرفای من کتاب شد



حیف که همش سوال بی جواب شد



 بهار بهار



پرنده گفت یا گل گفت ؟



خواب بودیم و



هیچکی صدایی نشنفت !



بهار بهار



پرنده گفت یا گل گفت ؟



ما شنیدیم 



هر کی که خوابه نشنفت .



« محمد علی بهمنی »



 


درسته...این روزا که همه جا تو هر خونه ای که پا میذاری همه حرف بهار و عید رو می زنن من هیچ ذوقی برای اومدن سال نو ندارم...سالهای پیش ثانیه شماری می کردم برای یا مقلب القلوب والابصار...یا مدبراللیل و النهار...یا محول الحول و الاحوال...حول حالنا الا احسن الحال..!!


امسال چی؟؟؟خونه تنها میمونم...همه تعطیلات رو...می خوام با خودم خلوت کنم...سال ۸۶ یکی از بدترین سالهای عمرم بود...مخصوصا ماه های آخرش...اینقدر تو این مدت فشارهای جورواجور رو تحمل کردم که همه ذوقم برای عید کور شده...


امسال خواهرزادم اولین عید عمرشو پیش ماست...الهی قربونش بشم...میشه ۱ سال و ۴ ماه...


ولی چه زود گذشت...انگار همین چند روز پیش بود که ساعت ۳ شب منو خواهرم و دختردایی هام با دختر و پسر خالم به هم زنگ زدیم و همه رو بیدار کردیم که چی؟؟؟ سال تحویل شد...همه دور هفت سین مامان بزرگ می خندیدن و بزرگترا دعا می کردن...دعاهای خوب...برای منم دعا کردن.ولی نمیدونم چرا اینجوری شد...دعاها برعکس شدن...اصلا سال شادی نبود برام...


ولش کنین..!!هرچی بود به قول (...) به حول قوه الهی تموم شد...این سال که داره میاد برام خیلی مهمه...هم از نظر درسی هم از نظرای دیگه..یه جورایی سرنوشتم امسال رقم می خوره!!!


سر سفره هفت سین برام دعا کنین خیلی بهش معتقدم...فراموشم نکنین ها!!!!!!


سال نو رو به همتون تبریک میگم...امیدوارم زیر سایه ی پدر و مادر خودتون شاد و لبتون خندون و دلتون عاشق باشه...


قربون همتون...همتونو دوست دارم از ته دل...!!!                   


با آرزوی بهترینــــــــــــــها:بهــــــــــــــــار


 

روز عشق مبارک..!!!
Date : 25 بهمن 1386


سلام


سلامی دوباره به خوشبختی،به تمامی روزهای خوب پر خاطره...


سلام زندگی،من بازگشتم سرشار از ترانه،لبریز از امید به فردایی نزدیک یا دور...


با تو ام ، از اینجا به بعد فقط با توام...


پس ای همه احساس، ای همه زیبایی ،ای تو ، ای همه من، مرا ، این من تنها را دریاب !


برای همنفس شدن با تو روزها ، لحظه لحظه را میشمارم ، پس بشمار،


به شوق من بشمار این لحظه های جدایی و دلتنگی را...


و هرگز گمان مبر که روزی به تو،به احساسم ، به آنچه رازیست میان من وتو 


گستاخانه شک خواهم کرد!


در مقدس بودن احساسمان شک مکن،در ماندگاری یادت شک مکن


در با تو بودن من ، با من بودن تو شک مکن...


دور نشو ،از این به بعد دور نشو ،من از فاصله میترسم ، از نبودنت میترسم


از این که فراموش کنی دوستم میداری ، دوستت میدارم ، میترسم


مرا مثل کودکی در آغوش بگیر ، بگذار از تمام ترسهایم دور باشم


باش ،در کنارم باش تا به تو پناه بیاورم از تمام خستگی هایم


بگو، با من بگو از آنچه تو را میرنجاند ، از دنیایی که غمگینت میکند بگذر


به رویای من بیا، بگذار برایت از قشنگترین خوابهایی که دیده ام بگویم...


و من خوشبختم چرا که تو را دارم ،چرا که تو هستی ،مثل من ،به سادگی روزهای کودکی...


مرا بپذیر در سرای بکر قلبت ، همچنان که تو را پذیرفته ام...


و دوستم بدار آنچنان که دوستت میدارم!


زیباترین هدیه ی جهان لبخند توست و سهم من از تمام شادی ها، تویی


تو و نگاهت ، تو و لبخندت ، تو و هر آنچه در وجود توست...



مینویسم ، نخستین بار است که برای تو مینویسم ،احساس میکنم نخستین بار است


که برای کسی از اعماق دلم ، با نهایت وجودم مینویسم...


نمیدانم، از کجا شروع شدی؟از کجای قصه به من پیوستی؟


 نمیدانم،فقط  این که به دنیای عجیب اما ساده ی من خوش آمدی !!!


نه تو برای آمدنت اجازه خواستی، نه من! همه چیز بی مقدمه اتفاق افتاد


آنچنان که هنوز هم گاهی به حقیقت داشتن ما شدنمان ، شک میکنم...


بگو ، با من بگو که هستی ، برای همیشه در کنارم هستی


برای تمام امروزهایم به تو احتیاج دارم، برای تمام امروزهایت نام مرا تکرار کن


فردا سهم ماست ،مثل امروز ، مثل هر روز 


هر روز نزدیک تر ، هر روز...


آنگونه که شناختمت ، باورت دارم ، تو همانی که میشناسم


همانی که دوستش خواهم داشت ، همانی که دوستم خواهد داشت...


نمیخواهم مثل همه باشیم ،از دروغ ، از تمام پلیدی های دنیای اطرافمان بیا بگذریم


بیا دنیایی برای خودمان داشته باشیم ،دنیای به اندازه 


وسعت قلب تو ومن ، به اندازه ی رویاهایمان...


 گل من، ابتدای حضور تو،انتهای تنهاییست...


صادقانه بامن باش بدون اما واگر ، کودکانه مرا بخواه فقط و فقط برای خودت...


بگو ، با من بگو از دوستت دارم ، از دوستم داری ،از...


 گل من، روز تو ، روز من ، روز ما ، مبارک!


هر روز ، جهان را با هم جشن خواهیم گرفت...


هر روز، دوست خواهیم داشت ، عاشق خواهیم شد ، با هم خواهیم بود !


بهترین جای جهان ، فرصت آغوش توست !


هدیه ی من به تو تنها یک جمله  است :


از امروز تا آنسوی ابدیت دوستت دارم همین...!




این وزن آواز من است اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد


من تو را چون عشق در سر کرده ام


من تو را چون شعر از بر کرده ام


من گل یاد تو را همچون خزان


در خیال خویش پر پر کرده ام


بی وفایی کردی و عاقل شدی !


من به عشق شومت عادت کرده ام


عشق ورزیدن به تو درد است درد!


من ز درد خویش هجرت کرده ام


کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد


من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد من راضی ام


دوستی پایدار، از هر چیزی بالاتر است


مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش


این وزن آواز من است بگو تا زمانی که زنده ای


دوستم داری!


و من تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم


 



سلام دوستای گــــــــــــل


خوبین؟خوشین؟خوش میگذره؟؟؟


شاید کار جالبی نباشه که من روز ولنتاین رو تبریک میگم!!


ولی خوب من این پستو هم تقدیم می کنم به کسایی که ولنتاین رو به عنوان


روز عشق قبول دارن و هم به تمام عزیزانی که سپندار مذگان رو


روز عشاق ایرونی می دونن...!


خلاصه روز عشق مبارک...


 


با آرزوی بهترینـــــــــــها:بهـــــــــــار


 


                              


 


 

توادم مبارک...!
Date : 1 بهمن 1386

اولش همه شکل هم هستیم!
کوچولو و کچل 
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز
کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!...
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!

یک سال دیگه گذشت...!!!
یکی میگه یک سال دیگه
بیهوده گذشت!
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم!
یکی میگه یک سال پیرتر شدم!
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم!
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم!
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه!!!

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع...حالا این چیزا به کنار...همه بخندید می خوام عکس بگیرم...

اینم کیک تولد برای دوستای جونــــــــــــــــــــی!!!

تولد تو تولد همه خوبیهاست
تولد تو آغازیست برای یه دنیا مهربانی
تولد گذشت
تولد مهربانی


تولد فداکاری
تولد همه پاکیها
تولد احساس
تولد دوست داشتن


تولد خوشبختی
تولد امید
تولد آرامش
تولد یک فرشته 


تولد یک زیبایی
تولد بهار


تولد زلالی دریا
تولد عشق

تولد یک انسان واقعی
تولد تمام روزهای قشنگ زندگی
تمام واژه ها برای توصیف خوبی های تو حقیرند
و هنوز جمله ای که بشه تو رو باهاش وصف کرد متولد نشده...

اینم نامه ای که امروز  بالای سرم پیدا کردم...

 

امروز فهمیدم دوستایی که فکر می کردم خیلی دوستم دارن در موردشون اشتباه می کردم...نه فکر نکنین من آدمیم که چشمم به اینه که کی چی برای تولدم میاره..نه...فقط می خوام یادشون باشه...همین...مثل همین چند نفری که یادشون بود و به هر نحوی بالاخره بهم تبریک گفتن...از همشون ممنونم.از همینجام روی ماه همشونو می بوسمباشه که جبران کنم...

همتونو دوست دارم...

تا پست بعدی همتونو به خدا میسپارم.

با آرزوی بهترینــــــــــــــها:بهـــــــــــار

 

لحظه ای برگرد...!
Date : 3 دی 1386

هنوز هم صدایت در گوشم بیداد می کند ....

هنوز هم تصویر چشمانت مقابل چشمانم تکرار می شود...

بعضی وقتها احساس میکنم در کنارمی ، دستانت را گرفته ام و

           بر گونه مهربانت بوسه میزنم...

گاه احساس می کنم در کنارم قدم میزنی و من نیز برایت ترانه عاشقانه میخوانم...

هنوز هم چهره مهربانت در مقابلم است ، و خاطره های با تو بودن در ذهنم تکرار می شود

بعضی وقتها گرمی آن دستان مهربانت را احساس میکنم ، اما وقتی میبینم که همه یک

 خواب و رویا است دستانم سرد سرد می شوند و قطره های اشک از چشمانم میریزند...

هر چه میخواهم خاطره های با تو بودن را از یاد ببرم نمی توانم ، هر چه میخواهم

عشقت را از دل بیرون کنم نمی توانم....

نمی توانم فراموشت کنم ، ای تو که مرا به خاک سپرده ای !

گاه به یادم می آید  آن لحظه که با تو می خندیدم و لحظه های زندگی ام شیرینترین 

         لحظه ها بود

اما اینک در غم تنهایی نشسته ام و اشک میریزم و لحظه هایم تلخ ترین لحظه هاست

هنوز هم عاشقم ، هنوز دوستت دارم و فراموشت نکرده ام!

نوشته بودم که فراموشت میکنم ، اما نگفته بودم که فراموش شده ای !

تویی که روزی روزگاری عشقم، لحظه لحظه های زندگی ام بودی چگونه می توانم

فراموشت کنم؟

هنوز هم دلم با تو است ، اگر تو نیستی ، یاد و خاطرات با تو  بودن هر روز برایم تکرار

می شود و غم از دست دادنت دلم را بیشتر می سوازند....

آری حالا که رفتی ، لحظه ای برگرد و خاطرات با هم بودنمان را نیز با خود ببر که یاد آنها

دلم را بدجور می سوزاند!

هوا که سبز شود در آغوش شبهای نقره ای ات طلوع خواهم کرد.

 

یک نگاه شفاف برای تبلور احساس کافی بود پس اینهمه سخن چرا؟

                                                                          آنهم دروغ ؟!

 

            در من ؛ در نیازم ؛ در حسرتم ؛ در رویا هایم ؛ ...جریان داری

 

شاید صداقت سخنم اثبات نشود اما تصویر چشمانت را در آینه ی چشمانم ببین ...

 

این تنها آینه ایست که جیوه اش اشک است و عشق ؛ و تو همچنان بهترین مرد دنیا.

 

از بوسه که می گویی  پرواز هم اسیر شهوتی سرکش میشود

                               

              چه رسد به پروانه های دل پریشان!

 

امشب از بازوانت خطی خواندم و تو عاشقانه تر صدایم کردی

 

 و من تلخ تر گریستم و تو نیرومند تر از همیشه مرا در آغوش فشردی

 

 و من زلال تر خواستمت و تو مردانه تر بوسیدی

 

و من ساده تر بی سرفه های ممتد آسم نفسی کشیدم و تو استوار تر از آرزوهایت گفتی

 

و من مشتاق تر گوش فرا دادم و تو گستاخ تر نگاهم کردی و

 

من برای لبانت بی تاب تر شدم و تو چه ناشیانه آرامم کردی

 

         تا چشمانم

 

            

در عمیق ترین و رویا یی ترین خواب ، طعم لبانت را تجربه کند .

 

 

 

 

 

یلدا مبارک...
Date : 30 آذر 1386

محفـــــــــــل آریایــی تان طلائـــی

دلـــــــــــــهـــــــایتــــان دریـــایــــــــــــــــی

شـــــادیــــهــــایـــــــــــــتان یلـــــــــــــــدایـــــــی

پیشاپیش فرخنده باد این شب اهـورایی

اگه هیچ وقت مخاطب نداشت این دفعه داره...
Date : 26 آبان 1386


(( تقدیم به او که یاد داد عاشق باشم ))


چه سخت گذشت تا بفهمم بودنم را و چه ساده میگذرد رفتنم،


اما در این بودن و رفتن به من یاد دادی عاشق باشم


چه زود گذشت آن زمان که مرا درس عشق دادی و محبت را ضمیمه


وجودم کردی و در پیوست نهادم حک نمودی:


دوست بدار و عاشق باش ...



 آری تو در  وجودم دوست داشتن را به ودیعه نهادی...


چگونه ستایش  کنم تو را  که ناتوانتر از آنم که برای تو بنویسم؟!...



 و چه زود گذشت بودنم و زود میرود رفتنم...


میدانم میروم ومیدانم که باید بروم...


اما به کدامین منزل بیاسایم؟؟!!...


 بسیار دوستت دارم، من عاشقم مهربان


 آخر تو به من آموختی عشق را، اگر من اکنونم به عشق آمیخته است...


چون تو مرا کشاندی .


پس چرا احساس میکنم دیگر دوستم نداری...


 نمیدانم........... شاید اشتباه میکنم


چون تا زمانی که من در ملک تو هستم  امیدوارم ..!!!.


راستی اگر مرا از مُلکت راندی به کدامین ملجا پناه ببرم ؟


اما هر جا بروم مُلک توست و این شادیم را افزون میکند که هر جا


بروم از آن توست........پس هنوزدوستم داری...!!!


************************************


حرفهای ما هنوز ناتمام


تا نگاه می کنی وقت رفتن است


باز هم همان حکایت همیشگی...


لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شوم..!


آه...ای دریغ و حسرت همیشگی...


ناگهان چه زود دیر می شود...!!! 

~~~زنجیره ی عشق۲~~~
Date : 21 مهر 1386


تقدیم به چشمانی که در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند


 


سالها پیش بر این باور بودم که عشق زنجیره ای است ناگسستنی


                                         میان دو روح


    که هر گاه این اتصال پاره شود


          &n